تصمیم های بزرگ را همین جوری باید گرفت، سریع و با صلابت!
راه سختی دارم و زمانی کم و شانسی بسیار کمتر اما مصمم که امتحان کنم…
ترس و فرار و پاک کردن صورت مساله را که هر کسی بلد است، باید دل به دریا زد…
و هر چیزی که ارزشمند است، سخت به دست می آید، پس هرچه سخت تر، بهتر…
اگر نتیجه گرفتم که احتمالش کم است به شما خواهم گفت اگر هم نشد که شما هم مثل من فراموش کنید!
پی نوشت: مثل من فراموش کردن البته دردناک است چون اصولا چیزی به اسم فراموشی در قاموس ما وجود ندارد، پس لطفا به شیوه ی خودتان فراموش کنید!
من مشکلات روحي مي باشم. براي همين قلمم ضعيف مي باشد. اکنون که قلم در دستانم گرفته ام و با سلام خدمت خانم معلم خيلي عزيزم. انشاي خود را درباره اينکه پس سفر با هفاپيما چه مي باشد آغاز مي کنم. ما راهي دوردست ها مي باشيم. بابايم مي گويد هفاپيما خيلي خوب مي باشد. مي تواند آدم را زود به جاهاي دور ببرد. من فکر مي کنم مادربزرگم بايد با اين چيزي خيلي دور شد که نتونست برگردد. آخه بابايم مي گويد:«مادربزرگ در آسمان ها مي باشد». اول که سوار هفاپيما شديم يک خانومي ما را به صندلي هاي مان برد..یک پدر و مادر بزرگ هم سر پنجره گيسو گيس کشي مي باشند. يک آقايي که نسبتا متشخص مي باشد براي ما شکلک در مي آورد تا بخنديم. بعد از کلي شکلک آقا نسبتا متشخص با صدايي خانومي مي گويد:«کمربندها را ببنيد».
ما در آسمان مي باشيم. من کلي ذوق مي باشم و خانومي که دايره مي باشد که جلوي من نشسته است و حالش بد مي باشد. مهمان دار اون رو با خودش به جلو مي برد. ما در توريست کلاس مي باشيم. من هم همراه آن ها راهي فرست کلاس مي باشيم. صندلي هاي اينجا خيلي بهتر مي باشد و انقدر همه در دهن هم نمي باشند. بعد از يک مدتي که خانوم دايره حالش بد تر مي شود خانوم مهمان دار او را به قسمت جلويي مي برد. آن جا صندلي نمي باشد بلکه تخت مي باشد. خانوم مهمان دار به من مي گويد بچه جان اينجا بيزنست کلاس مي باشد و تو نبايد اينجا باشي.
حال خانوم دايره بد مي باشد. خانوم مهماندار مي گويد ايشان تمام کرده مي باشند. من فکري مي باشم که چرا او تمام کرده ولي ما نکرده ايم. ما که هنوز در آسمان مي باشيم.
و اما نتيجه گيري که که خودتان گفتيد پنج نمره دارد، اين که توريست کلاس براي اين مي باشد ما همديگر را دوست بداريم و محکم در آغوش هم باشيم و فرست کلاس براي اين مي باشد که اگه کسي حالش بد باشد آن جا ببرندش تا حالش بهتر شود. اگر هم حالش خوب نشد و به قول خانوم مهمان دار تمام کرد به بيزنست کلاس انتقالش دهند تا آنجا درازش کنند تا بعد.
ببخشيد قلمم ضعيف بود چون من نگران خواهر خلبان میباشم مي باشم و حوصله ندارم. روند نوشتن هم از دستم در مي باشد. پس کمي تحمل باشيد تا با کفش هاي جق جغه ايم راه بيفتم.
دريچهاي ز حرم در سراچة جان است
به جان ملازم آن آستانه باش اي دل!
كه بار تن به در كعبه بردن آسان است
شنيدهام كه به حجاج، عاشقي ميگفت:
كه كعبة من سرگشته كوي جانان است
طواف كعبة دل، گر تو را ميسر گشت
«عماد»، حج پذيرفته در جهان آن است!«عماد فقيه». داشتم شعر عماد رو میخوندم .............. هفت یا هشت یا .... تا بیست وچهار ساعت دیگه با توجه به اوضاع موجود راه داره... در مدینه هستم اگر........به قول عزیزی که میگفت نمیدونم صحنه میقات رفتین یا نه دم غروب وقتی که خیمه ها رو میخوابانند هر کس که فکر کنه گناهانش امورزیده نشده باشند خودش یک گناه کبیره است دعا کنید ما از اون دسته نباشیم
کتش را که درآورد، دیدم قوز پشتش کولهی کهنهای بوده که زیر کت پوشیده بود. کوله را درآورد و کتش را دوباره پوشید. بالای خیابان را نگاه کردم. لابلای ماشینهایی که با سرعت میآمدند خبری از اتوبوس شرکت واحد نبود. داشت آرام و با دقت کوله را خالی میکرد روی صندلی کناریاش؛ یک حلقه پر از کلیدهای زنگ زده، یک سیدی کهنه، یک پریز برق، چند نوار ضبط صوت، یک قرقره نخ، یک مجسمه بدون سر گچی از یک زن. یک قاشق کج و یک آینهی ترک خورده موتورسیکلت. از روی صندلی بلند شدم و رفتم تا لب جدول کنار خیابان. اتوبوسی آمد و بدون اینکه بایستد رد شد. نگاهی به ساعتم انداختم. این پا آن پا کردم و برگشتم طرف صندلی. مرد یک ردیف دندان مصنوعی که از وسط شکسته بود را توی دست گرفته بود و نگاه میکرد. شمرده شمرده گفت: «شیکسته ... باس بچسبونمش.» فتیلهی خاموش شدهی سیگارش از لای لبهاش افتاد. دندانها را لای دستمالی پیچید و گذاشت توی جیب کتش. سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. از ته کوله یک عروسک پارچهای کهنه و کثیف درآورد و دراز کرد طرفم. «مال دخترمه. گف بابایی حالا که میری مسافرت و منو نمیبری اقلن اینو ببر بگردون با خودت. هه هه! بَچَس دیگه!» عروسک را بوسید و برگرداند توی کوله. دستم را بردم توی جیبم و پولهایم را درآوردم. از لابلایشان یک بلیط و کهنهترین صدتومانی را که داشتم بیرون کشیدم و بقیه پولها را برگرداندم توی جیبم. اتوبوسی ایستاد؛ «امام حسین ؟» از پلهها بالا رفتم و بلیط را دراز کردم طرف راننده؛ «پولیه!» رفتم و میله وسط اتوبوس را گرفتم. صد تومانی را نگه داشتم و بلیط را گذاشتم توی جیبم. اتوبوس که راه افتاد هنوز داشت با خرت و پرتهاش ور میرفت.
سه روز است دلم گرفته ؛ سه روز است هنوز بغضی باز نشده ، بغض دیگری گره می شود و سنگین تر می کند تنهایی را . سه روز است تلخم . دو روز است که دیگر خودشیفته ای که به خودش می بالد، نیستم . دو روز است سخت کَمَم . دو روز است که نیستم . دو روز است که هیچ نیستم . دو روز است از همه کوچکتر شده ام . دو روز است آسانتر از سرزنش خودم راهی نمی یابم . دو روز است وقت راه رفتن چیزی نمی بینم . دیروز بود گمانم ؛چیزی شبیه اشک غافلگیرم کرد .
چقدر خوشحالم که این حس تکراری نمی شود؛ اینکه هربار دلت گرفت، تازگی دارد . هربار گرفت، فکر می کنی اوّلین بار است .
دلخوشی ها کم نیست ...!
قصه را باز روی میز رها می کنم . ادامه اش برای بعد ..
.
.
.
روی میز جا مانده ام . ادامه ام برای بعد ...
رایانه هنگ کرد و من به دلیل دیگری منگ؛ که ننوشتم.
آن روزها برای حل مشکل دنبال دلیل بودم. حالا باید سرم را گرم کنم که فرصتی برای فکر کردن نماند. اینگونه راحت تر می شود از منگی درآمد.
این روزها مانند تمام روزها زیاد مداد خریدم و بیشتر از خیلی از زمان ها حرف داشتم اما ننوشتم. درست که نوع قلم خیلی مهم است. اما یک قلم نوک تیز دلیل کافی برای نوشتن نیست. یک قلم بی سر هم می تواند بنویسد اگر دلت را به دست قلم داده باشی.
و اما نوشتن؟ ارتباط، بیان اندیشه، فهمیده شدن، خالی شدن، عینی شدن، اعلام وجود، خلق کردن یا خلق شدن؟ نمی دانم کدام است؟
اما خوب می دانم که نوشتن هرچه باشد کار نیست. شغل نیست...
شاید یک حس باشد جدای از تمام حس های عالم.

